زندگینامه
زندگینامه
مبارزه
خانواده شهیدان و مجاهدان
دوران نوجوانی(1)
 
دوران نوجوانی(1)

در 9 سالگی، همراه دایی شهیدم حاج صادق امانی به گروه شیعیان رفتم.

روزهای جمعه از صبح تا ظهرجلسات بحث و گفتگو بود و من به اقتضای نوجوانی فقط تماشا می کردم و از کتابخانه آن، کتاب های تاریخ زندگانی ائمه دین را می خواندم تا سال 32 که پس از کودتای 28 مرداد 32، فعالیت های گروه شیعیان محدود و به صورت فرهنگی در مساجد پیگیری شد.

گروه مبارزین اسلام

در مدرسه در کلاس چهارم گروه مبارزین اسلام را از بین دانش آموزان تشکیل دادم. 18 نفر عضویت یافتند و با هم پیمان برادری اسلامی بستیم.

تبلیغ اسلام، گفتگو درباره موضوعات دینی، آموزش مسائل دینی و کتابخوانی دستور کار بود.

در پی روزنامه دیواری بودم که به علت فضای خفقان پس از 28مرداد میسر نشد.

اولین شکنجه

اولین شکنجه در راه اسلام را در 11 سالگی تحمل کردم.

معلم ریاضی، توده ایی بود به نام علی اکبر متین دژ، که برای جذب دانش آموزان به حزب توده تبلیغات کمونیستی می کرد.

بنده و دوستان مبارزین اسلام، نیز در جبهه مقابل او تبلیغات اسلامی و ضد بی دینی داشتیم روزی دو، سه کتاب مذهبی را نزد دانش آموزی یافت - کتاب از مجله عروسی تا بستر شهادت-، که داستان حنظله غسیل الملائکه است و کتاب غروب آفتاب در آندلس، از دانش آموز پرسید: این ها را کی به تو داده؟ او گفت: بادام چیان

با عصبانیت از من پرسید: چرا این کتاب ها را به بچه ها می دهی؟

خونسرد گفتم: شما که کتاب های توده ای های بی دین را می دهید اشکالی ندارد من که کتاب دینی می دهم چه اشکالی دارد؟

خیلی ناراحت شد، گفت به تو چه! بعد آن دو کتاب را پاره کرد.

گفتم: بَه، اسم خدا و پیامبر در این کتاب ها بود آنها را پاره می کنید؟

در این همگام زنگ پایانی کلاس به صدا در امد و او با عصبانیت شدید رفت در حالی که نگاه تهدید آمیزش به من بود.

پس از کلاس با اعضای مبارزین اسلام شکست او را تحلیل کردیم و خوشحال رفتیم .

چند روز دیگر وسط کلاس درس ریاضی به زیر میز رفتم پاک کن خودم را بر دارم .

با تندی گفت:چکار می کنی گفتم پاک کن را از زیر میز برداشتم .گفت چرا اجازه نگرفتی؟

گفتم:مزاحم شما نشدم .

گفت: دهنت چرا می جنبد؟ گفتم: تلخ شده بود کمی نخود چی و کشمش دارم میخورم.

گفت: نخودچی که دهن را شیرین نمی کند ؟ گفتم کشمش که می کند !!

همین مکالمه او را کلافه کرد با عصبانیت داد کشید بیا بیرون !

گفتم من کاری نکرده ام . آمد دستم را گرفت و پای تخته برد .

گفت: فرزند رشید اسلام اگر بزنمت گریه که نمی کنی !!

او شخصی قوی و ورزشکار بود . و میخواست مرا در میان دانش اموزان بشکند

گفتم نه !فرزند رشید اسلام گریه نمی کند.

با تمام قدرت یک سیلی محکم به صورت من زد که در غیر این موقعیت اشکم را فرو می ریخت اما استوار ماندم .

سیلی دومی محکم تر از اولی بود . خودم را نگه داشتم .

گفت : گریه نمی کنی ! در حالی که دندان هایم را روی هم فشار می دادم سرم را بالا بردم و گفتم اُووم

چون اگر حرف میزدم ممکن بود اشکم بریزد.

سیلی سوم محکمتر بود . طاقتم طاق شده بود و او هم که در برابر دانش آموزان به اصطلاح خیط شده بود نمی دانست چه بکند

با همه ی وجودش و با همه خشم سیلی چهارم را زد که سرم گیج شد اما باز استقامت کردم .

دوباره زنگ پایانی کلاس به کمک من و او رسید او با شدت ناراحتی از پله های کلاس در طبقه دوم پایین رفت

و او که رفت گریه را بدامان  رها کردم .

بچه ها دورم جمع شدند و تحسین نمودند گفتم: شما چرا صدایتان در نیامد ؟

قرار شد دیگر سکوت نکنند.

 

 

                                                                                                             (دومین شکنجه در اینده)

 

 
صفحه اصلی | درباره دکتر | تصاویر | مصاحبه | دیدارها | مقالات | لینکها | نظر سنجی | ارتباط با ما

© تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دکتر بادامچیان می باشد.
استفاده از اطلاعات سایت با ذکر منبع بلامانع است.